ریتا
به خواب میرود ریتاو رویاهایش را بیدار میکندسپیدهدمانروزهای خود راو بوسهاش را میستاندبرایم قهوهی عربی آماده میکندو برای خودش قهوه...
ملتی خواهیم شد
ملتی خواهیم شد، اگر بخواهیم…اگر بفهمیم که ما فرشته نیستیمو زشتی از آنِ دیگران نیست
ملتی خواهیم شد آنگاه که برای وطن مقدسنماز شکر نخو...
قتلگاه
بیا به این قتلگاه ملحق شویم..!
همچون برگهای اضافه
دسته گنجشکان
سقوط کردند
در چاههای روزگار،
من بالهای آبی را بیرون میکشم
نبودنت
نبودنت فوارهی آتشینِ قلب است
و منِ تشنهلب [که لبهایت مرا سیراب نکرد]
بر لب حوض کاشی مینشینم
روبروی ساختمانِ خانهی هنر
قطرات آب را دنبال میکنم،
همچون سیمهایِ طلاییِ بیپایان
وطنم
در وطنم لولههایِ تفنگ
بیش از لولههایِ آبِ آشامیدنی بودند…
#عدنان_الصائغ
ترجمه: #سعید_هلیچی
دیکتاتور
مجسمهی دیکتاتور را
از میدان شهر به پایین انداختند
و باز دوباره پر شد از مجسمههاشان…
#عدنان_الصائغ
ترجمه: #سعیدهلیچی
از کتاب: #تاریخاندوه
میگذرم
اندکی دیگر…
میگذرم،
زندگیام را چونان گاریِ تُهی هُل میدهم
و فریاد میزنم: ای رهگذران
مراقب باشید
که به رویاهایم نخورید…
چشمان تو
چشمان تو زیبا و غمینند
چشمان تو پیادهرویِ خیس خداحافظیست
و سکوتت مرا بیشتر شگفت زده میکند
از کف دریای کدام شعر بیرون آمدهای
و به کدام سرانجام نامعلوم رهسپار میشوی
ای دیوانه، چونان قلبم
قلبم
برای مرد نادانی که "قلبم" نام دارد…
چه زمان آرام خواهم گرفت؟
چه کسی این دلتنگی و گریه و پرسهزنی را برایم به ارث گذاشته است؟
روحم شهری متروکه است،
در جستوجوی مرمت کنندهی خویش…
شماره گیرِ تلفن را میچرخانم