شعر مرا به فقر رسانده
شعر مرا به فقر رسانده
آیا شعر تو را به فقر رسانده؟
آیا تو را به زندانبان سپرده
یا به فرار
و دیوانگی؟
با آن دو دشداشهیِ عبوس و پاره پاره
دیکتاتوری
هر بار که دیکتاتوری
از فراز تاریخٍِ آراسته به اشکهایمان، فرو افتاد
دستانم از کف زدن سرخ شدند
اما همین که به خانه باز میگردم
و تلویزیون را روشن میکنم
دقیق که میشوم
وطن
هراسی نداشت که وطن او را بکشد
ولی هراس این را داشت
که وطن خودکشی کند…
برشی از شعر #نزارقبانی
از کتاب: #تاریخعشقوعصیان
ترجمه: #سعید_هلیچی
در روز جمعه
در روز جمعه
مردم را به مسجد فراخواند
و در خطبهیِ شکوهمند خود گفت:
که من از اولیای خدا
و برگزیدگان خدا
و دوستان خدا هستم
عشقت
عشقت را از سالی به سال دیگر منتقل میکنم
همانند دانشآموزی که تکالیف مدرسهاش را به دفتر جدیدش منتقل میکند
صدایت،
عطرت،
نامههایت،
شماره تلفنت
مرگ
مینویسم…
تا منفجر کنم اشیاء را،
چرا که نوشتن انفجار است
مینویسم…
تا پیروز شود نور بر تاریکیِ شب
چرا که شعر رستگاریست
دوستت دارم
فراوان دوستت دارم
و میدانم که راه، به غیر ممکن طولانیست..
و میدانم که تو بانویِ زنانی
و تو را جایگزینی نیست
و میدانم که عصر مهربانی به پایان رسیده
جلوی مرا گرفتند
جلوی مرا گرفتند
چرا که تنها من همچون دیوانگان
میخندیدم به سخنرانی امیر مؤمنان
خندهام به قیمت ده سال(زندان) تمام شد
در اتاق بازجویی از من پرسیدند:
چه کسانی تحریکم کردهاند؟
بازجویی
سَأقُولُ في التحقيق:
كيف غَزَالتي ماتَتْ بسيف أبي لَهَبْ
كلُّ اللصوص من الخليجِ إلى المحيطِ
يُدَمِّرُونَ .. ويُحْرِقُونَ
ويَنْهَبُونَ .. ويَرْتَشُونَ
ويَعْتَدُونَ على النساءِ